امروز ۳۱ فروردین ۱۳۹۰
سلام به عروسک مامانو بابایی که هنوز نه میدونم دختری و نه میدونم پسری..
.
راستش ما هنوز هم نه اقدام کردیم که تورو داشته باشیم نه کسی تصمیمی گرفته...gif)
بزار از اول همه چیو برات تعریف کنم مامانی.....gif)
امروز ۳۱ فروردین ۱۳۹۰ ...راستیتشم تا همین چند وقت پیش که عید بود هیچ خبری نبود و هیچ فکری ام نبود تا اینکه پسر خاله ات یعنی راستین کوچولو ما به دنیا آمد....
و همه از این موضوع بی نهایت خوشحال بودن...gif)

..مخصوصا باباییت که تا راستین و دید فیلش یاد هندستون کرد...هرجا میشد میگفت من بچه میخوام..تو شوخیو خنده هی مینداخت که منو راضی کنه...بعضی وقتا که دیگه کفرمو در میاورد...
اخه عزیز دلم من هنوز سنی نداشتم...اما چون تفاوت سنی من با بایی خیلی زیاد بود دیگه خودمم کم کم افتادم تو فکر تو عزیزم
...کم کم بدم نمیومد منم یه نینی خوشگلی مثل تو داشته باشم.....gif)
راستش هنوزم که دارم مینویسم بابایی از هیچی خبر نداره و فکر میکنه من هنوزم نمیخوام نینی دار بشم...حالا حالا هام نمیخوام بهش بگم....gif)
خلاصه مامانی بگم برات که تازه چند روزه افتادم دنبال اینکه یه دکتر خوب پیدا کنم که برم پیشش تا زمانی که تو بیایی پیشمون...از اینورو انور تحقیق میکنم که چه کارهایی باید انجام بدم
آخه منم اولین باره که میخوام مامانت بشم عزیزم....gif)
خوب عزیزم..من هنوز دقیقا تصمیمی نگرفتم که قراری کی تورو داشته باشم
...فعلا که عروسی داییت نزدیکه و منم باید بیفتم تو فکر رژیم و یه کم وزنمو کم کنم..هم برای عروسی هم برای به وجود امدن تو نینی گلم...


امروز ۳۱ فروردین ۱۳۹۰
